من دوش دوش بها ر گريستم
ليكن من بهار زاده نيستم
چرخ فلكي زان دل بود
كه مرا اين سان شد شود
گروگی گروگ زاده
كدام بهتر است ؟
روزي سائلي از من پرسيد: نمي دانم چه كنم ؟ با هم نبودنمان مشكل است و بودنمان صد بيش.
آن روز جواب نداشتم اما حال برايش دو را ه پيشكش مي كنم:
باهم <<<< با احتمال جدايي بيش از 50%
جدا ازهم ( در عين به ياد هم بودن ) <<<< با احتمال جدايي كمتر از 20%
تابع جدايي( باهم) :100%-2(مسائل زندگي)+گفتمان در حال ناراحتي
تابع جدايي(جدا ازهم):100%-2(مسائل زندگي)
حال خود بنگر كه كدام بهتر است؟
گروگي گروگ زاده
حكايت امانت
اي يار بگو، كه اي دل تو رساندي كاه را به گِل
گو به واصل بود و نبود تو رساندي مرا به وجود
اي يار امروز خواهم دل را به تو امانت دهم، اما اي يارِ دنيا ديده ام، داني كه در"امانت
نباشد خيانت"،اي يار به او بگو كه چاكري ِ يار كن، براي خوشحاليش خود را خوار
كن،كه بي تو زندگي فردا دارد اما بي يار زندگي چه معنا دارد.؛ ني ني، بلكه مي
خواهم امروز امانت را صاحبش بدهم، زيرا دل چون بنده ايي كه معبودش را گم مي
كند دنبال تو مي گشت پس بي گمان تو وي را معبودي؛حال اي يار به رسم عاشقي
، خواهم كه كنم از تو خواهشي، و اميدوار كه عاشقت را پس نخواهي زد، مي گويم
كه به او بگو كه ناراحت مباش اي امانت وجودم ،گو كه با اينكه اين همه رنجم دادي
،باز از تو خشنودم ، كه با اينكه واصل ِ بودي به نبود ، تو نبود مرا رساندي به وجود،كه
بي تو اي آب حيات، حياتم بود ليكن بي صاحبت، مردنم جوابم بود.
نویسنده : گروگی گروگ زاده
با نام حق
دختي مهتابي و ماهي وآبشاري و چشمه ايي و گلي و چشم به پا،به محكمه شد.شيخ محكمه زآن پرسيد: كه جرمت چيست و به چه اين سان خوار شدي؟
دخت جانب سكوت گزيد و دم بر نياورد
گفت:زآنچه لب نمي گشايي؟نترس قُل!
شيخ كزو تابش سر شد رو به جنب كرد وفرمود:شاكيش كيست؟
به آن،ز كنجي دگر جواب آمد:من...ياشيخ!
وي شابي سرو و شير بود!شيخ پرسيد:زآنچه اين بيچاره را مشكوكي؟
گفت:دزدي كرده...!
جامع اندر حيرت شد و برآورد : دزدي... دزدي كرده! و به يكبارهمگنان جامع پرسيدند: چه.. چه را اين ياس گل ربوده؟
گفت:گنجي كه همگي آن را خود صاحبيد اما مرا آن نيست، دگر بار محكمه و مَنْ فيهْ در عجب!
يكي دو چند پس ...
نا به آن سكوت شكست و صدا قال: آخر چه برده اين گهرمهر؟
گفت:دل ربوده اين مهرخ گلچهر
شيخ گفت:دل ...!
گفت: منه سوخته بخت دل برده ام نا خواه!حال چيست حكمم به اين دادگاه؟
شيخ نوشت :
دل برده بايد دل دهد به رسم وفا
نـه آنكــه رود و جان سوزاند به جفا
نویسنده : گزوگی گروگ زاده

