اونم رفت و ما رو جا گذاشت مـــا رو با این همه غصّه وا گذاشـت
مــحبوب دلهــــا آرام جــانان رفت و شادی را به همه سوا گذاشت
زنـــدگــیـنـــامـــه ی نامــه ی جـوانــان ناکـــام :
روزی در خیال ها غنچه بودم
از خیال به واقعیت رسیدم
حال دگر نو غنچه بودم
سر بیرون آورده از خاک آب ریزان بودم
حال،خوب و بدم نبود
رشد کردم و جان گرفتم
دگر درختی جوان بودم
حال نه من به خیال همه
همانا همه بی خیال من بودن
من تنها و دیگران همچو من
اگر میوه داشتم چه کس ها کنارم بودن
آخ،که من ناتوان بودم
باد حادثه روزی مرا صدا زد و من از میان آن همه بی کس رفتم
خدایا شکر، خدایا شکر
حال که من رفتم تنها دیر اندکی مرا یاد کردند
غصّه بر آغوش گرفتند
ولی حال چرا این همه ناله و شیون
من که جان بودم کس مرا یاد نکرد
حال که بی جانم
مرا با این آه و ناله و شیون و فریاد نزنید که خود بس از پشیمانی غصّه دارم

