با نام حق
دختي مهتابي و ماهي وآبشاري و چشمه ايي و گلي و چشم به پا،به محكمه شد.شيخ محكمه زآن پرسيد: كه جرمت چيست و به چه اين سان خوار شدي؟
دخت جانب سكوت گزيد و دم بر نياورد
گفت:زآنچه لب نمي گشايي؟نترس قُل!
شيخ كزو تابش سر شد رو به جنب كرد وفرمود:شاكيش كيست؟
به آن،ز كنجي دگر جواب آمد:من...ياشيخ!
وي شابي سرو و شير بود!شيخ پرسيد:زآنچه اين بيچاره را مشكوكي؟
گفت:دزدي كرده...!
جامع اندر حيرت شد و برآورد : دزدي... دزدي كرده! و به يكبارهمگنان جامع پرسيدند: چه.. چه را اين ياس گل ربوده؟
گفت:گنجي كه همگي آن را خود صاحبيد اما مرا آن نيست، دگر بار محكمه و مَنْ فيهْ در عجب!
يكي دو چند پس ...
نا به آن سكوت شكست و صدا قال: آخر چه برده اين گهرمهر؟
گفت:دل ربوده اين مهرخ گلچهر
شيخ گفت:دل ...!
گفت: منه سوخته بخت دل برده ام نا خواه!حال چيست حكمم به اين دادگاه؟
شيخ نوشت :
دل برده بايد دل دهد به رسم وفا
نـه آنكــه رود و جان سوزاند به جفا
نویسنده : گزوگی گروگ زاده

