تبليغاتX
به وبلاگ گروگ خوش آمدید
حكايت جرم چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 10:37

با نام حق

دختي مهتابي و ماهي وآبشاري و چشمه ايي و گلي و چشم به پا،به محكمه شد.شيخ محكمه زآن پرسيد: كه جرمت چيست و به چه اين سان خوار شدي؟

 دخت جانب سكوت گزيد و دم بر نياورد

گفت:زآنچه لب نمي گشايي؟نترس قُل!

شيخ كزو تابش سر شد رو به جنب كرد وفرمود:شاكيش كيست؟

به آن،ز كنجي دگر جواب آمد:من...ياشيخ!

وي شابي سرو و شير بود!شيخ پرسيد:زآنچه اين بيچاره را مشكوكي؟

 گفت:دزدي كرده...!

جامع اندر حيرت شد و برآورد : دزدي... دزدي كرده! و به يكبارهمگنان جامع پرسيدند: چه.. چه را اين ياس گل ربوده؟

گفت:گنجي كه همگي آن را خود صاحبيد اما مرا آن نيست، دگر بار محكمه و مَنْ فيهْ در عجب!

يكي دو چند پس ...

نا به آن  سكوت شكست و صدا قال: آخر چه برده اين گهرمهر؟

گفت:دل ربوده اين مهرخ گلچهر

شيخ گفت:دل ...!

گفت: منه سوخته بخت دل برده ام نا خواه!حال چيست حكمم به اين دادگاه؟

 شيخ نوشت :

دل برده بايد دل دهد به رسم وفا                                       

                 نـه آنكــه رود و جان سوزاند به جفا

 

    نویسنده : گزوگی گروگ زاده    

  

نوشته شده توسط کمانگیر  | لینک ثابت |