تبليغاتX
به وبلاگ گروگ خوش آمدید
حكايت امانت چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 10:40

 

حكايت امانت

اي يار بگو، كه اي دل       تو رساندي كاه را به گِل

گو به واصل بود و نبود      تو رساندي مرا به وجود

اي  يار امروز خواهم دل را به تو امانت دهم، اما اي يارِ دنيا ديده ام، داني كه در"امانت

نباشد خيانت"،اي يار به او بگو كه چاكري ِ يار كن، براي خوشحاليش خود را خوار

كن،كه بي تو زندگي فردا دارد اما بي يار زندگي چه معنا دارد.؛ ني ني، بلكه مي

خواهم امروز امانت را صاحبش بدهم، زيرا دل چون  بنده ايي كه معبودش را گم مي

كند دنبال تو مي گشت پس بي گمان تو وي  را معبودي؛حال اي يار به رسم عاشقي

، خواهم كه كنم از تو خواهشي، و اميدوار كه عاشقت را پس نخواهي زد، مي گويم

كه به او بگو كه ناراحت مباش اي امانت وجودم ،گو كه با اينكه اين همه رنجم دادي

،باز از تو خشنودم ، كه با اينكه واصل ِ بودي به نبود ، تو نبود مرا رساندي  به وجود،كه

بي تو اي آب حيات، حياتم بود ليكن بي صاحبت، مردنم جوابم بود.

 

 

نویسنده : گروگی گروگ زاده        

 

نوشته شده توسط کمانگیر  | لینک ثابت |